جنگ هرگز از دل مردم آغاز نمیشود.
مردم جنگ را انتخاب نمیکنند؛ مردم تنها به صحنهای وارد میشوند که پیشتر برایشان طراحی شده است.
جنگ، در سادهترین تعریف، محصول لحظهای است که تصمیمگیری از دایره جامعه خارج میشود و در دست ساختارهایی قرار میگیرد که خود را فراتر از اراده عمومی تعریف میکنند. در چنین نقطهای، انسانها از «کنشگر سیاسی» به «موضوع تصمیم» تبدیل میشوند؛ و این آغاز فاجعه است.
آنچه امروز میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده در جریان است، نه یک حادثه مقطعی و نه یک اشتباه محاسباتی ساده، بلکه حاصل یک روند طولانی و فرساینده است: روندی که در آن سیاست از جامعه فاصله گرفته، قدرت جای گفتوگو را گرفته، و انسان به حاشیه رانده شده است.
در داخل ایران، آنچه طی دههها شکل گرفته، صرفاً یک بحران سیاسی نیست؛ بلکه یک بحران عمیق اجتماعی و فرهنگی است. سرکوب سیاسی، محدودیت فضای مدنی، تضعیف نهادهای مستقل و گسست میان دولت و جامعه، ساختاری ایجاد کرده که در آن اعتماد عمومی به پایینترین سطح تاریخی خود رسیده است. در چنین شرایطی، جامعه نه فقط در برابر بحرانهای داخلی آسیبپذیر میشود، بلکه در برابر فشارهای خارجی نیز به شدت شکننده میگردد.
نکته مهم اینجاست: هنگامی که جامعه از درون تهی از اعتماد میشود، دیگر نه فقط دولتها تضعیف میشوند، بلکه مفهوم «ملت» نیز دچار فرسایش میشود.
در سوی دیگر، برخی جریانهای سیاسی خارج از کشور—از جمله گروههای سلطنتطلب و جریانهایی که در تجمعات بینالمللی با نمادها و پرچمهای قدرتهای خارجی ظاهر شدهاند—با سادهسازی مسئله پیچیده ایران، عملاً ایده مداخله خارجی را تقویت کردهاند. تجربه تاریخی جهان نشان داده است که تغییر سیاسی تحمیلی از بیرون، نه به آزادی، بلکه به فروپاشی اجتماعی و بازتولید خشونت منتهی میشود.
در سطح بینالمللی نیز، سیاستمدارانی مانند دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، با اتکا به منطق امنیتمحور، فشار حداکثری و ادبیات تهدید، نقش مهمی در تشدید فضای تنش داشتهاند. در چنین ساختاری، جنگ نه یک استثنا، بلکه ادامه طبیعی سیاست قدرت است؛ سیاستی که گفتوگو را به حاشیه رانده و زور را به زبان اصلی تبدیل کرده است.
در داخل ایران نیز ساختار سیاسی حاکم، با مجموعهای از سیاستهای سختگیرانه داخلی و تنشهای منطقهای، در شکلگیری این وضعیت بیتأثیر نبوده است. هیچ تحلیل جدی و منصفانهای نمیتواند این بخش از واقعیت را نادیده بگیرد.
اما در میان تمام این لایههای قدرت، یک حقیقت بنیادین وجود دارد که تغییر نمیکند:
هزینه نهایی جنگ را مردم میپردازند.
در شهرهایی مانند میناب، حمله به مراکز آموزشی تنها یک حادثه نظامی نیست؛ بلکه فروپاشی یک جهان انسانی است. کودکانی که دیگر به خانه بازنمیگردند، کلاسهایی که برای همیشه خاموش میشوند، و خانوادههایی که در وضعیت دائمی فقدان زندگی میکنند، چهره واقعی جنگ را نشان میدهند. وقتی مدرسه هدف قرار میگیرد، دیگر نمیتوان از ضرورت یا توجیه سخن گفت؛ آنچه باقی میماند، فروپاشی اخلاقی قدرت است.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، این جنگ نه حاصل یک عامل واحد، بلکه نتیجه تلاقی چند روند است:
فرسایش مشروعیت در ساختارهای داخلی،
غلبه منطق نظامی بر دیپلماسی در سیاست خارجی،
و نقش جریانهایی که بحران را نه تهدید، بلکه فرصت بازتعریف قدرت میبینند.
در این میان، صدای مردم—که باید محور هر نظام سیاسی باشد—به حاشیه رانده شده است.
مردمی که این جنگ را انتخاب نکردهاند.
مردمی که در تصمیمگیری آن نقشی ندارند.
و مردمی که خواستهشان نه ایدئولوژیک، بلکه انسانی است: امنیت، کرامت و آینده.
این صدا در بیانیههای رسمی شنیده نمیشود، بلکه در زندگی روزمره جریان دارد؛ در مادری که فرزندش را به مدرسه میفرستد، در کارگری که برای بقا تلاش میکند، و در نسلی که آیندهاش بارها به تعویق افتاده است.
جنگ همه اینها را متوقف نمیکند؛ آنها را از هم میپاشد—نه موقت، بلکه ساختاری؛ گاهی برای سالها و گاهی برای نسلها.
حقیقت دشوار این است که هیچیک از طرفهای درگیر نمیتوانند از مسئولیت خود فرار کنند. نه ساختارهای داخلی، نه قدرتهای خارجی، و نه جریانهای سیاسیای که به شکل مستقیم یا غیرمستقیم در تشدید بحران نقش داشتهاند.
آزادی هرگز از بیرون تحمیل نشده است.
نه با موشک، نه با اشغال، و نه با مهندسی سیاسی.
آزادی فرآیندی درونی است؛ حاصل آگاهی مدنی، سازمانیافتگی اجتماعی و پایداری انسانی.
هیچ قدرت خارجی نمیتواند بر ویرانههای یک جامعه آزادی بسازد.
و هیچ نظام سیاسیای نمیتواند مشروعیت داشته باشد، وقتی مردم خود را در آن بازنمییابند.
در نهایت، تاریخ نه بر اساس شعارها، بلکه بر اساس هزینه انسانی تصمیمها قضاوت خواهد کرد
این جنگ، انتخاب مردم نبود؛ تصمیمی بود که برایشان گرفته شد ✍️ اکبر لکستانی، روزنامهنگار مستقل ایرانی-آمریکایی
