
از نگاه من، جنگ اخیر نه فقط یک درگیری نظامی، بلکه لحظهای افشاگر بود؛ لحظهای که نشان داد جمهوری اسلامی بیش از آنکه بر یک اقتدار پایدار تکیه داشته باشد، بر نوعی توهم اقتدار استوار شده است. توهمی که با زبان تهدید، با نمایش موشک، با بزرگنمایی عمق راهبردی و با صدور بحران به بیرون حفظ شده، اما در درون، نتوانسته برای مردم ایران امنیت، ثبات، رفاه و افق آینده تولید کند.
اقتدار واقعی را نمیتوان فقط با شمار موشکها، تونلها، پایگاهها یا گروههای نیابتی سنجید. اقتدار واقعی زمانی معنا پیدا میکند که یک کشور بتواند در شرایط بحران، هم از خود دفاع کند، هم از جامعهاش محافظت کند، هم اقتصادش را از فروپاشی دور نگه دارد و هم میان منافع ملی و بقای ساختار سیاسی تمایز قائل شود.
در جمهوری اسلامی اما دقیقاً همین تمایز از بین رفته است. آنچه بارها به نام «امنیت ملی» معرفی شده، در عمل چیزی جز امنیت ساختار قدرت نبوده؛ و آنچه به نام «بازدارندگی» فروخته شده، در بسیاری موارد فقط به افزایش هزینه برای مردم ایران، تشدید انزوای منطقهای و فرسایش داخلی انجامیده است.
جنگ اخیر این تناقض را آشکارتر کرد. اگر اقتدار به معنای توان کنترل بحران است، چرا هر بحران جدید برای جمهوری اسلامی به معنای ناامنی بیشتر، آسیبپذیری بیشتر و فشار بیشتر بر مردم تمام میشود؟ اگر اقتدار به معنای تسلط راهبردی است، چرا نتیجه این همه سرمایهگذاری امنیتی و منطقهای، نه آرامش برای ایران، بلکه زندگی دائم در سایه تهدید، تحریم، التهاب و بیثباتی است؟ و اگر اقتدار قرار بود سپر ملت باشد، چرا مردم ایران خود نخستین قربانیان سیاستهایی شدهاند که سالها با ادبیات قدرت توجیه شدند؟
واقعیت این است که جمهوری اسلامی بهتدریج «هزینهسازی» را با «قدرت» اشتباه گرفته است.
بله، میتوان بحران آفرید.
میتوان مسیر انرژی جهان را تهدید کرد.
میتوان منطقه را ملتهب نگه داشت.
میتوان دشمن را وادار به واکنش کرد.
اما هیچیک از اینها، بهتنهایی معادل اقتدار نیست.
اقتدار زمانی معنا دارد که خروجی آن برای ملت، امنیت، رفاه، ثبات و کرامت باشد. هر قدرتی که نتواند این چهار مؤلفه را برای مردم خود فراهم کند، در بهترین حالت یک قدرت ناقص، و در بدترین حالت یک توهم پرهزینه است.
یکی از بزرگترین خطاهای راهبردی جمهوری اسلامی این بود که تصور کرد میتواند با گسترش نفوذ منطقهای، ضعف مشروعیت داخلی را جبران کند. گمان میکرد صدور بحران، جانشین رضایت عمومی میشود؛ و عمق راهبردی، جای خالی اعتماد اجتماعی را پر میکند. اما جنگ اخیر نشان داد که این معادله از اساس معیوب است. کشوری که در درون از نظر اقتصادی فرسوده، از نظر اجتماعی خسته، و از نظر روانی مضطرب است، حتی اگر در بیرون ابزارهای فشار داشته باشد، باز هم از اقتدار واقعی فاصله دارد.
همینجا باید یک نکته اساسی را با صراحت گفت:
خطرناکبودن، الزاماً به معنای قدرتمندبودن نیست.
جمهوری اسلامی ممکن است همچنان بتواند برای رقبای منطقهای و جهانی هزینه ایجاد کند؛ اما توان ایجاد هزینه، با توان ساختن ثبات یکی نیست. بازیگری که فقط میتواند بحران را گسترش دهد، اما قادر نیست آن را به نفع ملت خود مهار کند، بیشتر یک بازیگر بحرانمحور است تا یک قدرت تثبیت شده.
از سوی دیگر، باید به بُعد داخلی ماجرا نیز نگاه کرد؛ جایی که توهم اقتدار بیش از هر جا خود را نشان میدهد. حکومتی که مدام از قدرت خود سخن میگوید، اما مردمش هر روز فقیرتر میشوند، طبقه متوسطش آب میرود، جوانانش در جستوجوی فرارند، پول ملیاش فرومیریزد و جامعهاش از آینده میترسد، در واقع نه اقتدار، بلکه شکاف عمیق میان تبلیغات و واقعیت را به نمایش میگذارد.
اقتدار اگر به زندگی مردم ترجمه نشود، فقط یک واژه است.
و اگر به جای آرامش، اضطراب تولید کند، دیگر حتی آن واژه هم مشروعیت خود را از دست میدهد.
این همان نقطهای است که توهم اقتدار از اقتدار واقعی جدا میشود.
📍اقتدار واقعی، کشور را از درون منسجمتر میکند.
📍توهم اقتدار، کشور را از درون خستهتر میکند.
📍اقتدار واقعی، جامعه را پشت دولت نگه میدارد.
📍توهم اقتدار، شکاف میان مردم و حاکمیت را عمیقتر میکند.
📍اقتدار واقعی، دشمن را از حمله منصرف میکند.
📍توهم اقتدار، فقط زمان و شکل بحران را تغییر میدهد.
📍اقتدار واقعی، آینده میسازد.
📍توهم اقتدار، فقط حال را پرتنشتر میکند.
برای همین است که امروز پرسش اصلی دیگر این نیست که جمهوری اسلامی چند موشک دارد، چند پایگاه دارد، یا تا کجا میتواند تنش را گسترش دهد. پرسش اصلی این است که حاصل همه این هزینهها برای مردم ایران چه بوده است؟
📍آیا زندگی امنتر شده؟
📍آیا رفاه بیشتر شده؟
📍آیا آینده روشنتر شده؟
📍آیا ایران باثباتتر شده؟
اگر پاسخ این پرسشها منفی است، آنگاه باید پذیرفت که بخش بزرگی از آنچه سالها به نام اقتدار ارائه شد، در واقع چیزی جز یک توهم سیاسیِ گرانقیمت نبوده است.
من امروز بیش از هر زمان دیگر بر این باورم که جمهوری اسلامی نهفقط در آزمون رفاه، آزادی و حکمرانی، بلکه حتی در آزمون ادعای مرکزی خود یعنی «اقتدار» نیز با بحران مواجه شده است. زیرا اقتدار بدون مردم، بدون اقتصاد، بدون اعتماد عمومی و بدون چشمانداز ملی، پایدار نمیماند.
و نظامی که برای حفظ تصویر قدرت، ملت خود را زیر بار فقر، اضطراب و بیثباتی رها میکند، شاید هنوز خطرناک باشد، اما دیگر نمیتوان آن را مقتدر به معنای واقعی کلمه دانست.
در نهایت، جنگ اخیر یک حقیقت را روشن کرد:
جمهوری اسلامی هنوز توان بحرانآفرینی دارد، اما این با توان ملتسازی و ثباتسازی فرق دارد.
و تا وقتی این شکاف میان نمایش قدرت و واقعیت زندگی مردم پابرجاست، هر سخن از اقتدار، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، یادآور همان پرسش تلخ خواهد بود:
اقتدار برای چه کسی، و به بهای چه کسی؟



