Jannah Theme License is not validated, Go to the theme options page to validate the license, You need a single license for each domain name.
آذربایجانایرانمقالات

به مناسبت سالروز اعتراضات مردم آذربایجان به اهانت روزنامه ایران به تورکها در سال ۱۳۸۵ خاطرات حامد یگانه پور

1
13۸۵ سال – زندان خاطرا
ت پور حامد یگان
ه کرد، توهین آذربایجان مردم و ها تورک به ایران روزنامه آنکه از پس ، 13۸۵ سال در
وجودش در غیرت ای ذره که انسانی هر مثل هم م
ن دانشگاه، در . آمدم خشم به احترامی بی این از باشد
، تجمع گرفتیم تصمیم دوستانم از تن چند همرا
ه محکوم را اهانت این و کنیم برگزار اعتراض
ی دانشگاه باشم، داشته خاطر به درست اگر . نمایی
م دومین ما و داد شکل را اعتراض نخستین اورمی
ه یافت ادامه نوبت چند در ها اعتراض این . را تجم
ع دانشگاه حراست سوی از بارها مدت این در
و . شدم احضا
ر
تطمیع با گاهی و تهدید با گاهی دانشگاه، وقت رئی
س که دارم یاد به وضوح به هنوز . گفت می سخن من ب
ا آخر ترم در من و بود نزدیک ترم پایان امتحانات
. عمران مهندس
ی به . نیا دانشگاه اصلا : « گفت من به رو بار یک
اگر . کنند رد برایت باالیی نمره گویم می استاده
ا ترکیه فرستمت می دانشگاه هزینه با کنی، تمام را اعتراضات اینکه شرط به بخواهی
، !» بدهی تحصیل ادام
ه. کند می مسخره مرا و گرفته نشانه را شعورم کردم احساس شنیدم، را ها حرف این وقت
ی گفتم و انداختم او به سفیه اندر عاقل نگاهی
هایی حرف چنین بایستی، توهین این علیه ما کنار اینکه جای به کشی؟ نمی خجالت واقعا ا
نشده؟ توهین هم تو به مگر نیستی؟ رکوت خودت مگر زنی؟ م
ی
میز طرف دو دست دو با . شد برآشفته اش چهره خورده، سنگ به تیرش دید وقت
ی : گفت بلند صدایی با و گرفت را ریاست
ش کنند، منتشر معاند رادیوهای را ها اعتراض خبر و بیفتد اتفاقی دانشگاه این در اگر «
. » گیرند می من از را میز این فرد
ا چیز هر از بیش رئیس جناب ؛ است بوده چه برای هایش تلش تمام فهمیدم که بود جا آن
. دانشگاه نه و دانشجویان نه بود، خود میز نگرا
ن

2
تهدید و احضار دانشگاه مسئولین و مختلف های ارگان سوی از بارها روزها آن د
ر دوستانم، برخی که رسید خبر بودم، تبریز در خانواده با وقتی روز، یک اینکه تا . شد
م اطلعات اداره توسط دیگر، نفر چند و پور حکاک یاشار زاده، عظیم داود آقایان جمله ا
ز را هایی نوشته بلفاصله برگشتیم، خانه به که روز همان عصر . اند شده دستگیر مراغ
ه نوشتن مشغول » انقلب های ریشه « درس برای . کردم وجور جمع بود کامپیوترم کنار ک
ه مربوط اسناد و ها کتاب . بودم آذربایجان در مردمی های جنبش های ریشه درباره تحقیق
ی حرکت گیری شکل های ریشه حتی و آذربایجان دموکرات فرقه مشروطه، انقلب ب
ه . بودم آورده گرد چهرگانی دکتر درباره اسنادی و بودم کرده مطالعه را مل
ی جمع را اسناد برخی شد باعث خوابی بی از کلفگی و شب بودن وقت دیر راه، خستگ
ی . گرفت قرار ام پرونده در ! جرم مدرک عنوان به بعدها ها همان و نکنم
؛. است من نوبت فردا دانستم می انگار کردم، می حس عجیبی سنگینی بود؛ آشوبی دلم د
ر تعجب با پدرم مرحوم . درآمد صدا به آیفون زنگ شدم، بیدار خواب از که زود صبح
» است؟ کسی چه زودی این به صبح : « پرسید نگرانی
و و نگرانی لحظه یک ». اند آمده من دستگیری برای « : گفتم و گرفتم باال را سرم
.زد موج اش چهره در اضطرا
ب
.» کنید باز را در لطفا ا «: گفت آیفون پشت فر
د باز را در و رفتم خودم . نشنیدم پاسخی اما » اید؟ آمده من دستگیری برای : « پرسیدم
خودم چون کردم، تعجب نشود؛ بسته تا گذاشت در الی را پایش مأموران از یکی . کرد
م چند به گویی پاسخ برای «: گفت مأمور . نبود کار این به نیازی و بودم کرده باز را د
ر ». برگردم و کنم عوض را هایم لباس بدهید اجازه «: گفتم ». بیایید اداره به باید سؤا
ل .» گردیم برمی زود نیست، نیازی «: گفت و گرفت محکم را دست
م را داروهایم بده اجازه حداقل برگردم، زودی این به نیست قرار دانم می که من«: گفتم
. نداد اجازه هم داروهایم برداشتن برای حتی ». بردار
م کشیک مسلح افراد با اتومبیلی کوچه سر دو هر در کردند، ماشین سوار مرا وقت
ی هزاران اطلعات، اداره به رسیدن تا . زدند بند دست و بند چشم نشستم، که همین . داد م
ی صدای . بودم شده بازجویی و احضار اداره آن در بارها قبلا . گذشت ذهنم از فک
ر . داد می رسیدن از خبر ،» کنید باز را در« : گفت که مأمور
ی مدام و بود گرفته را دستم مأموران از یکی . کردند ام پیاده ماشین از اداره، حیاط د
ر ی. ا کلیشه های حرف …» بیا مستقیم بپیچ، چپ به کن، خم را سرت : « گفت م
ی

3
انفرادی سلول وارد . برداشتند را بند چشم و کردند باز را در رسیدیم، سلول به وقت
ی سرم دور سلول کردم حس نشستم، موکت روی وقتی و تیره، و سیاه دیوارهای شدم
؛ . چرخد م
ی باید ما او جای به چرا کرده، توهین ما به کسی کنم؟ می چه اینجا من : گفتم خود ب
ا شویم؟ بازداش
ت نوشته هایی یادگاری و ها تاریخ دیوار، روی . چرخید می ذهنم در هم سر پشت ها سؤا
ل . کشید می نفس سلول این سکوت در نفر هزاران خاطرات گویی بود؛ شد
ه و بودم داده انجام قلب باز جراحی عمل پیش سال دو . زد می وقفه بی و تند قلبم ضربا
ن. ندادند من به را کار این اجازه اما کردم، می مصرف وقت سر را داروهایم باید ها صب
ح پزشکان مطب و بیمارستان بودم؛ شده بزرگ قلبی مادرزادی بیماری با کودکی از
و استرس : گفتند می والدینم به پزشکان که بودم شنیده بارها . بود دوم خانه مثل برای
م و بودم اضطراب و فشار اوج در حاال اما است، خطرناک بسیار من برای اضطرا
ب زمان که معتادی مثل شوم؛ می خفه کردم می حس . نداشتم را دارویم خوردن اجازه حت
ی . باشد شده گرفته نادیده نیازش و باشد گذشته موادش مصر
ف و کنم حفظ را خود محکم و آرام ظاهر باید باشم، قوی باید کردم می تکرار خودم ب
ا سهمگین طوفانی درونم اما ببینند، درونم آشوب و ترس از چیزی مأموران نگذار
م چرخید. می ذهنم در پدرم مضطرب چهره مدام ، غرید م
ی
داود و یاشار صدای انگار کردند؛ می صحبت هم با که شنیدم را نفر دو صدای ناگها
ن: پرسیدند . زدم صدا را آنها بلند صدای با . زدند می حرف دیگر های سلول در که بو
د » آمدی؟ کی تو«
. نشست فرو اضطرابم از کمی . بودند داده من به را دنیا انگار و شد باز گفتگو با
ب. بودند آنجا هم حقی علیرضا و فام پژوه مجید . بخوانیم را ملی مارش کردم پیشنها
د کردیم شروع هم با همگی
» … منیم سن سن آذربایجان
« فریاد و کوبید ها سلول آهنی در به فلزی ای وسیله با فردی که بود نگذشته دقیقه چند ام
ا ات خاله خانه با را اینجا انگار «: گفت و کرد باز مرا سلول در !» باشید ساکت «: ز
د . بازجویی برمت می بعد کمی باش ساکت هستی؟ کجا دانی می . ای گرفته اشتبا
ه این با . کرد می ام دیوانه داشت بود، گرفته را وجودم تمام که استرسی و تنهایی سکوت
، متری پنج اتاق این از خواستم می فقط بودم؛ شده بازجویی دلتنگ که بود عجیب حال
، . بروم بیرون تاریک و تن
گ از اما بود، غیرمنطقی شاید .» برویم شو، بلند «: گفت مأمور و شد باز آهنی در ناگها
ن دوباره . شدم می خلص کوچک قفس این از باالخره . شدم خوشحال جمله این شنید
ن
4
دیوار سمت به را صورتم و نشستم صندلی روی . شدیم دیگر اتاقی وارد و زدند بند چش
م بازجویی مرا قبلا . آشنا صدایی کرد؛ صحبت به شروع سرم پشت از صدایی . کردن
د بودم افکارم درگیر من و پرسید می سؤال او . بود کرد
ه
درد و شد شدیدتر قلبم ضربان .» بنویس بگو، : « گوید می شنیدم آمدم، که خودم ب
ه زدند؛ می صدا را اسمم . افتادم زمین به صندلی روی از ناگهان . پیچید ام سینه در سنگین
ی بعد کمی . بیایم هوش به تا زدند صورتم به سرهم پشت سیلی چند . بودم هوشیار نیم
ه هوشیاری، کامل بازگشت از پس. است بوده زندان پزشک فهمیدم بعدها آوردند؛ دکتر
ی آن در کشیدن نفس حتی که کوچک و تاریک سلول همان بردند؛ سلول به مرا دوبار
ه . بود دشوا
ر های وعده روی از تنها . دهد می دست از را معنایش زمان تنگ، دیواری چهار این د
ر . بزنی حدس را زمان توانستی می آمد، می داخل به کوچک دری از که غذای
ی وقفه بی که بود افکاری داشت، بازمی جنون از مرا که چیزی تنها سنگین، تنهایی این د
ر . عزیزانم حال از نگرانی و آینده از ترس گذشته، خاطرات : چرخید می ذهنم د
ر باید شو، بلند «: گفتند و شد باز بدقواره آهنی در دوباره که بود نگذشته ناهار از مدت
ی اما شوم، می رها کابوس این از انگار ! شکر را خدا . شد امید از پر ام چهره .» بروی
د . زدند بند چشم دوبار
ه هم را ها بچه صدای . شود دیده مأموران چهره و اداره خواهند نمی البد گفتم خود ب
ا سوار و گرفتند تحویل را ما تبریزی لهجه با مأمور چند بردند؛ حیاط به را ما . شنیدم م
ی ماشین و زدند دستبند یکدیگر به یا صندلی به را هایمان دست ون، در . کردند ون ی
ک. هستیم مراغه خروجی در فهمیدیم و برداشتند را بندها چشم مدتی از پس. کرد حرک
ت . » تبریز «: گفت بود گروه مسئول که مأموران از یکی » رویم؟ می کجا : « پرسیدم
سلول از خروج با که امیدی بار این اما بود، استقامت و امید نماد برایم همیشه تبریز نا
م همان چرا؟ تبریز؟ . ریخت فرو جمله این شنیدن با بودم، کرده پیدا دوستانم دیدن
و . شویم آزاد ها زودی این به نیست قرار که فهمیدم لحظ
ه بند چشم دوباره مسیر از بخشی در . بود شده تاریک کاملا هوا رسیدیم، که تبریز ب
ه: گفت تمسخر با بود آمده ما گرفتن تحویل برای که مأموری رسیدن، از پس . زدن
د » هستند؟ تورکم، من هاالی-هاالی هم ها این «
در نفری چهار سه بار این اما بردند؛ سلول به دوباره را ما و ». آره «: گفت دیگری
. بودند آورده کم جا و بود زیاد ها بازداشتی تعداد . گرفتیم جا تنگ انفرادی های سلو
ل باید گفتند و شد باز در دوباره که بود چند ساعت دانم نمی . نداشت معنایی دیگر زما
ن . شویم منتقل دیگر جایی ب
ه
5
آن روی بر که بودیم بزرگ دری مقابل در ؛ برداشتند را بندها چشم دوباره بعد، کم
ی ». تبریز زندان «: بود شده نوشت
ه از پس بودیم؟ رسیده کجا به کجا از ما . بود ما علیه بر کاملا زمان گذر …من خدا
ی. خالی کاملا اما دوطبقه، ساختمانی کردند؛ منتقل بندی به را ما تحویل، تشریفات ط
ی خوشحالی و آرامش احساس بودیم، هم کنار نفر پنج هر اینکه از و رفتیم باال طبقه به
. داشتیم عجیب
ی هر . بود داود نزدیک دوست مجید بودند؛ معلم دو هر پژوهان مجید و زاده عظیم داو
د که من : « گفت می بود، ضررش به جا هر و » هستم لتچی یلم « گفت می بود، نفعش به ج
ا و آهنگر حقی علیرضا و بودیم دانشجو من و پور حکاک یاشار .» نیستم لتچی یل
م . جوشکا
ر ی. عصب و کوتاه های خنده و حرف از بود شده پر بند فضای و گفت می چیزی کسی ه
ر : گفت می و کرد می رضایت ابراز موجود شرایط از زاده عظیم داو
د خانه در یا مدرسه، ببر را ها بچه بگیر، نان برو گفت می خانم بودم، خانه االن اگر
« ». ندارد من با کاری کسی و کشم می را سیگارم راحت اینجا . نکش سیگا
ر به خودش با را کار ها سال خستگی انگار علیرضا . نداشت داود از کمی دست هم مجی
د . بود یافته استراحت برای فرصتی اینجا و بود آورده زندا
ن بند چشم ما به نداشتند حق اینکه و بشر حقوق درس از دار، و گیر همان در اما یاشا
ر . نبود بردار دست بزنند، بند دست
و هم کمی ها آن خیالی بی و صبر از… خدایا . آورد درمی مرا حرص ها حرف این شنید
ن . بده من ب
ه و اند داشته نگه بلتکلیف را ما ها این . دارم پیشنهاد یک : « گفت یاشار میان، همین د
ر جواب وقتی تا و کنیم غذا اعتصاب کنم می پیشنهاد . شود طوالنی روند این است ممک
ن » چیست؟ نظرتان . نشکنیم را اعتصاب ایم، نگرفته کننده قان
ع
». بکشید خط من روی ندارم، گرسنگی تحمل من«: گفت علیرض
ا زندان مسئولین گردانیم، برمی را غذا وقتی و کنیم غذا اعتصاب نفر چهار ما شد قرا
ر . کنیم مطلع اعتصاب از ر
ا
» کنید نگاه من دستان به«: گفت و کرد ما به رو مجید . آمد اذان صدا
ی – چی؟ که خوب : گفت
م ندارم، گرسنگی تحمل من . است ضعف نشانه این و لرزد می دارد دستانم : « گف
ت » کنم اعتصاب توانم نم
ی ». است بعید تو از«: گفت مجید به رو داود . کرد عصبی مرا جمله این شنید
ن
6
پایبند خود غذای اعتصاب به داود و یاشار من، شد قرار ، جمله چند بدل و رد از پ
س . بمانی
م
در . کرد پر را بند غذا بوی و آورد پایین طبقه به را غذا بند مسئول . شد ناهار وق
ت راه مدام . بود کرده کلفه را داود غذا بوی و بودند نداده صبحانه اطلعات بازداشتگا
ه دارم» (منیم بیر سؤزݸم وار). من یک حرف : « گفت و ایستاد ناگهان و رفت م
ی . کنی خراب را اعصابمان که نزن حرفی فقط : گفتم عصبانیت ب
ا . بگوید را حرفش بگذار : گفت یاشا
ر . دادم تکان اعتراض نشانه به را سر
م عقل اند گفته قدیم از . است بیشتر شما همه از من تجربه و سن دوستان، داوود گفت:
« تفکر به نیاز مبارزه این ادامه برای و هستیم مبارزه یک در ما . است سالم بدن در سال
م ». داری
م . بگو را مطلب اصل و کن خلصه : پریدم حرفش وس
ط توانیم نمی غذا اعتصاب با و باشیم قوی باید مبارزه ادامه و تفکر برای گویم می من آقا، – : گفت بلند صدای ب
ا . دهم می پایان خود غذای اعتصاب به هم من بابت، این از . کنیم مبارز
ه
. بکش داد یا بخندم دانستم نمی . گرفت فرا را وجودم تمام عصبانی
ت : گفت داود به رو دید مرا حالت که یاشا
ر نفر دو ما بگویید گردانید، برمی را ما غذای وقتی . دهیم می ادامه نفر دو ما ندارد، عیب
ی . هستیم اعتصاب د
ر نگاهشان حسرت با یاشار و من و خوردند لذت با عزیزمان دوست سه و آوردند را غذا
_ در همچنان ما و شد سپری هم ناهار و صبح فردا . گذشت طور همین هم شب . کردی
م . بودیم اعتصا
ب چشمان . بودند شده آورده تازه نفر چند . کردیم می نگاه حیاط به پنجره از ، شد عص
ر د. بو شده سو کم گرسنگی شدت از ضعیف
م نیست؟ دمیرچی آغا حسن فرد آن«: گفت مجی
د » زنی؟ می هم و ت تو ایم، گرسنه ما «: گفتم تمسخر ب
ا ». خودشه «: گفت هم علیرضا ناگها
ن را همدیگر . شناخت می خوب را یاشار و من— مرحوم آغا حسن . رفتیم حیاط به همگ
ی . شدیم شوب خوش مشغول و گرفتیم آغوش د
ر و سوسیس بوی . شام وقت و بود فرارسیده شب . شدند مستقر پایین ی طبقه در ها آن
به لب یاشار و من اما ؛ کرد می مست را گرسنه آدم و بود پیچیده هوا در زمینی سی
ب
7
به واکنشی ترین کوچک زندان مسئوالن چرا که بودیم حیران دو هر . نزدیم غذ
ا ؟! دهند نمی نشان ما غذای اعتصا
ب : گفتم و کردم دو داو به ر
و » اعتصابیم؟ در نفر دو ما که گویی می غذا مسئول به گردانی، برمی را ما غذای وقتی
« را خونم چیز هر از بیشتر لحظه آن در که آرامشی ـ اش همیشگی آرامش همان با داو
د : داد جواب و زد لبخندی ـ آورد می جوش ب
ه بین یا خورم می خودم یا . خورند می خودشان برگردانم، اگر . گردانم برنمی را غذا من«
. ». کنم می تقسیم ها بچ
ه و کردیم می نرم وپنجه دست گرسنگی با ما . آمد فرود سرم بر پتک مثل داود های جمل
ه هم را ما غذای گفت می خیال بی او اما بخورند، تکانی مسئوالن شاید بودیم منتظر
! ندارد خبر ما غذای اعتصاب از کسی اصلا و خورَ د م
ی زدن حرف توان حتی که بودیم عصبانی قدر آن کردیم؛ نگاه هم به فقط یاشار و م
ن . نداشتی
م ما و رفتند می و آمدند می گروه-گروه . شد می بیشتر ما بند در ها بازداشتی تعداد تدریج ب
ه دمیرچی آغا حسن مرحوم گوش به ما اعتصاب خبر . شمردیم می را روزها بلتکلیف
، او بسیاری و کرد می برگزار موسیقی و تاریخ کلس زندان در که مردی بود؛ رسید
ه . شناختند می ر
ا کشیده دراز زمین روی . رفتیم پایین عجله با . شده بد آغا حسن حال آوردند خبر روز ی
ک غذا گفتند . شده چه پرسیدم آمد، جا حالش کمی وقتی . دادند می قند آب او به و بو
د : گفت پریده رنگ ای چهره و لرزان صدای با خودش چرا؟ پرسیدم . خورد نم
ی » بخورم غذا من و کنید اعتصاب اید آمده مراغه از شما ندارد؛ خوبیت من برای «
. شریف بزرگ، مردی کند؛ رحمتش خدا . زد حلقه چشمانم در اشک جمله، این شنیدن ب
ا . بود آزاده
و دادند اخطار یاشار و من به و آمدند بازجویی برای اطلعات مأموران روز آن فردا
ی همان عصر . دهیم می ادامه نشود، مشخص مان تکلیف تا گفتیم . کنیم تمام را اعتصا
ب . کردند منتقل 3 ی شماره کارگاه به مرا و بردند مالی بند به را یاشار روز
، ها نگاه و ها چهره ورود، ی لحظه همان از . بود من بدشانسی اوج 3 ی شماره کارگا
ه برخی و مخدر مواد محکومان زندانیان بیشتر بودم؛ شده واردش که بود دنیایی گویا
ی در محصور کوچک، اتاقی بردند؛ ها سلول از یکی به مرا . بودند اعدام به محکو
م . تر شلوغ اما انفرادی شبیه چیزی طبقه، سه های تخ
ت ». شی می آزاد زود شاءهللا ان آمدی، خوش «: گفتند و دادند را جوابم . کردم سل
م ؟» چیه جرمت : « پرسید یک
ی
۸
ل ؛ اما با این حا است مسخره سیاسی جرم ها این برای «: گفتم خود با لحظه یک د
ر .م کرد تعریف را اجرا م
». دارید عرضه «: گفت اتاق ی گوشه از یک
ی مرخصی در«: گفت یکی . دادن نظر اخیر اتفاقات ی درباره کرد شروع کس هر بع
د .» کرد محکوم رو ایران در ها تورک به اهانت هم تاتلیسس ابراهیم بودم، ک
ه من به رو . رسید می نظر به معتاد پریده، رنگ الغر، آمد؛ بغلی سلول از دیگر یکی
: : گف
ت » کنن؟ آزاد رو ما نمیان مردم چرا
« . کردم سکوت فقط بگویم؛ چه دانستم نم
ی برگشت که بودم بقیه با صحبت مشغول . رفت بیرون عجله با مرد همان بعد لحظه چن
د : گفت
و » دارید؟ اضافه پتوی
« » چی؟ برای : « پرسیدن
د .» بشیم ملحق اعتراضات به هم ما و بزنیم آتیش رو بند شب هیم خوا می : « گف
ت من گفت خواهند فردا بکنند، را کار این اگر : گفتم خود با . افتاد اندامم بر لرز
ه . ام کرده شان تحری
ک مردم فردا یا امروز شاید گرفته، شدت اعتراضات . نکنید رو کار این ! نه : گفتم سری
ع بیان زندان سمت ب
ه . کردم منصرفش بود، زحمتی هر ب
ه مخدر مواد معاملت بازار شبیه بیشتر بند . بود خودش کار دنبال کس هر زندان د
ر گفته شده، عصبانی فری سگر «ع : گفت و آمد هراسان مرد همان بعد مدتی . بود شد
ه ». ریزم می رو فلنی خو
ن . میاد داره فری عسگر : گفتند . گرفت را بند همهم
ه ترسناک هیبت این ببینم تا دوختم در به را چشمم و بردم پناه سلول ی گوشه به ترس ا
ز ؟ کیس
ت یکی . شد بلند فریاد و داد صدای . سومی نفر سرشان پشت و شدند وارد هیکلی مرد د
و : کرد می التما
س نکش منو … »دم می قسم عباس حضرت به …کن رحم هام بچه ه«
ب . شد ختم ماجرا جمعیت، صلوات با و گذشت او خون از فری عسگر گویا نهایت، د
ر » کدومه؟ هیکلی نفر دو اون از فری عسگر پس : « پرسید
م پشت که الغره اون عسگر خود هستند فری عسگر آدمای اونا ، کدوم هیچ «: گفت یک
ی » ! بود ه اومد سرشو
ن
9
قاتل « یک از که تصوراتی تمام گذشت؛ سرم از برق جریان انگار لحظه آن د
ر . ریخت فرو داشتم » مخو
ف و متر سانتی 1۶۰ حدود قدی داشتند، وحشت او از همه که کسی همان ری، ف عسگ
ر . انداخت می زندانیان تن بر لرزه نامش اما اندام، کوچک داشت؛ کیلو ۶۰ شاید وزن
ی نفس راهروها، و سلول در سیگار دود شدت از اما . شد آرام کمی بند جو مدتی، از پ
س به مرا و است خراب حالم بگویم تا رفتم بند وکیل سراغ به . بود شده سخت برایم کشید
ن. آمد سراغم به سرگیجه دوباره که بود نشده تمام حرفم هنوز . کنند منتقل دیگر جای
ی دستم به میر س و ام کشیده دراز تختی روی زندان بهداری در دیدم آمدم، خود به وقتی
. است وص
ل خالی تختی روی . بودند آنجا هم دیگر بیمار چند که بردند اتاقی به مرا مر س اتمام از پ
س هنوز . نوشیدم آب لیوان چند و برداشتم را تخت کنار لیوان . رمق بی خسته، تشنه، افتادم
؛. کرد جلب را توجهم در دم از » فیس-فیس« صدای که بودم نگذاشته زمین را لیوا
ن : گفت آرام احوالپرسی از پس. رفتم جلو ،زد صدا مرا اشاره با مسن مردی کردم؛ نگاه
. دارد سری م سخت بیماری ات کناری تخت . کنم می خدمت اینجا ام، زندانی خودم من
« ». نکن استفاده وسایلش از
روی برگشتم . بودم خورده آب او میز روی لیوان از تازه چون . چرخید سرم دور دنی
ا کردم نجوا خدا با لب زیر و تخ
ت بیماری و زندان هم حاال قلبی، بیمار کودکی از است؟ امتحانی چه این … خدایا
« » سری؟ م
. برد خوابم زمانی چه دانم نم
ی مردی . کرد سلم ادب با . بود ایستاده پا سر کناری تخت مرد شدم، بیدار که صب
ح : گفت . بود متشخ
ص . » نکنید استفاده لطفا ا ؛ گذارم می نایلون و کمد داخل را وسایلم ، دارم بیماری من
« شفایت خدا چشم، «: گفتم لبخند با . باشند داده من به را دنیا انگار حرف این شنیدن ب
ا .» بده
د . رفتم بهداری حیاط به سپ
س گذشت می ها شب و روزها . بمانم نظر تحت باید بود گفته پزشک قلبی، بیماری خاطر ب
ه دوستان، از دوری و خانواده دلتنگی . زدند می صدایمان بازجویی برای گاهی از هر
و پیشنهاد چه این که کردم می نفرین را یاشار دلم در گاهی . کرد می تر سنگین را ام تنهای
ی او فهمیدم بعدها . ماندم دوستانم کنار نه شد، روشن تکلیفمان نه بود؟ غذایی اعتصا
ب زندان تجربه که کسانی بوده؛ بند هم قدیم عظیمی و هدایت انصافعلی با مالی بند د
ر . است بند بهترین مالی بند دانند می دارن
د

اجازه . کنم چه دانستم نمی خوشحالی از . شویم آزاد است قرار که رسید خبر روز ی
ک هم تبریز در عمویم مرحوم به . دادم را آزادی خبر و گرفتم تماس خانواده با . دادند تلف
ن. بردند اتاقی به را ما بعد ساعت یک. بگیرد تحویل مرا زندان در از تا دادم اطل
ع کرد؛ می صحبت ما با تک به تک و بود نشسته میز پشت بلند ریش با جوانی قاضی
: گفت عجیب نگاهی با رسید، یاشار نوبت وقتی . تکراری و ای کلیشه سواالت
ی ». دارد زندان خودش تو اسم « !!
!
تمام واقعا ا کابوس این آیا . شد نمی باورم . زدند دستانمان کف بر را آزادی هرم باالخر
ه : پرسیدیم . کردند ون همان سوار دوباره و کردند جمع را ما بود؟ شد
ه » کنید؟ نمی آزادمان چرا
« » تان بریم می مراغه به : « گفتن
د . آمد برنمی دستمان از کاری و بود منتظر تبریز زندان بیرون عمویم بیچار
ه اداره به باید اند، آورده مراغه از را ما چون گفت می یکی . داد می نظری کس هر ون د
ر ». ندارند را ما کردن آزاد قصد ها این : « گفت می دیگری . دهند تحویل آنجا اطلعا
ت شده بزرگ پرمحبت ای خانواده در من . بودند انتظار چشم مادرم و پدر . بود آشفته ذهن
م به قلب عمل برای مرا که روزی حتی . بودم آموخته مادرم و پدر از را مهربانی بودم
؛ چه ام خانواده بیفتد، برایم اتفاقی اگر که بود این ام نگرانی تنها بردند، می عمل اتا
ق . باال عمل ریسک و بود نادر ام قلبی بیماری کرد؟ خواهن
د یکی . شب 1۰ ساعت حدود بود؛ شده تاریک کاملا هوا . رسیدیم مراغه به حال هر ب
ه : گفت ها بچه ا
ز .» اطلعاتیم اداره مهمان امشب . کنند می آزاد صبح فردا کنند، آزادمان باشد قرار اگر
« اما . بودند خیابان یک در زندان و اطلعات اداره . پیچید دارایی خیابان سمت به و
ن و کردند مان پیاده ، شدیم شوکه . کرد توقف مراغه زندان جلوی اداره، به پیچیدن جای ب
ه . شدیم هدایت زندان داخل صف ب
ه دلم خیابان این در همیشه من اما است، نشین اعیان های خیابان از مراغه دارایی خیابا
ن زمان در باشی، خیابان تا آهن راه خیابان و اوحد تا خیابان این بودم شنیده . گیرد م
ی و اصولی که هایی خیابان معدود از شاید اند؛ شده ساخته وری پیشه مرحوم حکومت
. اند شده بنا درس
ت. غریب و دلگیر خیابانی آید؛ نمی خوشم زیاد اول از مراغه دارایی خیابان از راست
ش برای اما بودند، زیبا شاید دیگران برای ساییدند، می آسمان به سر که بلندش درختان
خیابان که بود درختان همان سنگین سایه خاطر به شاید . تنهایی و اسارت یادآور م
ن من در را حس این زندان، و اطلعات اداره حضور شاید یا بودند، گرفته آغوش در ر
ا . کرد می زند
ه
11
اداره تابلوی به چشمم . نشست لبم روی تلخ لبخندی ناگهان زندان، به ورود هنگا
م عجیبی؛ همسایگی چه . بود زندان به چسبیده درست که افتاد مراغه پرورش و آموز
ش خود با . هم کنار باشند، دنیا سر دو مجزا باید که نهاد دو زندان، و پرورش و آموز
ش » کنم؟ می چه اینجا من«: گفت
م راستش . شوم عمران مهندس بود قرار و بودم آخر ترم باشم؛ دانشگاه در باید اال
ن دوستانم چون دبیرستان در . نبودم راضی بودم کرده انتخاب که ای رشته از هم چندا
ن انسانی، علوم با دلم که حالی در کردم، انتخاب را ریاضی هم من بودند، خوانده ریاض
ی . کند ام راهنمایی درست نبود هم کسی . بود سیاسی علوم و وکال
ت : گفت زندان مسئوالن از یکی که بودم فکرها همین د
ر » بپوشید زندان لباس و کنید عوض را هایتان لباس رو روبه اتاق در
« سالن انتهای به را ما . شد آغاز ما بازداشت ماجرای از ای تازه فصل لحظه، همان ا
ز : کرد اعتراض یاشار . بگیرند عکس بود قرار و دادند دستمان پلک بردند
، ». کنید می رفتار ما با طور این که نیستیم مجرم ما
« فاصله اش خیالی بی از کمی بار اولین برای هم داود و کردم اعتراض همراهش هم م
ن عکس گرفتن از تلفنی تماس چند با زندان مسئوالن . کردیم مقاومت نفر پنج هر . گرف
ت . کردند جدا هم از را ما اما شدند، منصر
ف. جوانان بند به مرا و دو بند به را یاشار بردند، یک بند به را علیرضا و مجید داود
، : گفت مربوطه مسئول بود، شده ثبت قلبی بیماری ام پرونده در چون
» کشند می سیگار کمتر آنجا جوانان، بند برو تو
« دراز . دادند من به تختی . تر کوچک حتی بعضی و بودند من سن هم اغلب شدم؛ بند وار
د فرو قلبم در سوزنی انگار بود؛ گرفته شدت ام سینه درد . نبرد خوابم صبح تا اما کشیدم
، . کردند م
ی
: چرخید می ذهنم در قلبم جراح و پزشک های حر
ف .» باشی دور اضطراب و استرس هرگونه از باید
« درباره هرچقدر . بودم اضطراب و استرس نقطه ترین عمیق در حاال . زدم تلخی لبخن
د مدام که ای جمله . نداشت اهمیتی کسی برای دادم، می توضیح ام جراحی عمل و بیمار
ی : بود این شنیدم م
ی » معذور و مأموریم ما «
دانست! نمی اما هیچ کس خودش را مأمور و مسول
برخی . دادم توضیح و پرسیدند را بازداشتم علت . شدم آشنا زندانی چند با شد، که صب
ح . گرفتند می فاصله من از اما بودند، آنجا قتل اتهام به نفر دو یکی که بود جالب ترسیدند
؛ . است بدتر هم بودن قاتل از بودن سیاسی مملکت، این در …خدا ا
ی
12
زندانیان از یکی . نفره چند های جمع خورند؛ می جۏغا) ( » جوقا « را غذا اغلب زندان د
ر نامشان که دیگر نفر چند و یوسف هاشم، جواد، سعید، : کرد دعوت خودشان جمع به مر
ا مهندسی آخر سال فهمید وقتی . بود تر بزرگ من از سالی دو یکی جوقا رئیس . نمانده یاد
م. است زندانی مادرش قتل اتهام به فهمیدم بعدها . گذاشت بیشتری احترام هستم، عمرا
ن در و نداشت کاری کسی با کرد، می گریه همیشه نماز سر بود؛ حرفی کم و آرام پسر
. بود خودش ال
ک اینکه برای . شود می بحثش مادرش با نامزدش سر بر زندانیان، از یکی گفته طب
ق. کند می اش خفه ناخواسته و گیرد می او دهان جلوی را دستش نکند، فریاد و داد مادر
ش دیگران و کند می پنهان زیرزمین صندوقی در را جنازه شود، فاش ماجرا اینکه ترس از
. آمده سرش بلیی یا کرده ترک را خانه مادر کنند می فک
ر احداث پیمانکار کردم، تأسیس شرکت وقتی بعدها بود؛ شهری یای روستای اهل یوس
ف هاشم . بود زندانی مسلحانه درگیری اتهام به او . شدم روستاها همان مسیر بهسازی
و مسیر اهالی از یکی . بود شده زندانی جا همان در درگیری خاطر به و بود پهرآباد اه
ل . بود جوقا هم ما با قتل و درگیری خاطر به هم مرد
ق نشینی، می ها بچه دل درد پای وقتی . است دانشگاه یک خودش برای زندان راستی ب
ه جرم گرفتار پولی بی و فقر خاطر به ها بچه اغلب . کنی می فراموش را خودت غم و در
د لحظه یک بود؛ داده رخ عصبانیت ای لحظه در و ناخواسته ها قتل از بسیاری . بودند شد
ه . فاجعه یک = کنترل عدم
رنگ برابرش در شب یک و هزار ی قصه نوشت، بتوان را زندانیان ماجراهای اگ
ر . بازد م
ی شده اسیر ها میله پشت هم زمان گویی گذشتند؛ می کندی و سنگینی با ها شب و روزه
ا و آذربایجان تاریخ از برایشان من و شدند می جمع دورم ها بچه روزها بعضی . بو
د دادند؛ می گوش علقه و شوق با که بودند کسانی ها، آن میان . گفتم می تورکی زبا
ن . بود آزادی از کوچک ای روزنه تاریخ، درس دقیقه چند همین انگا
ر: بشماریم رکی ݸت به دادم پیشنهاد سه، دو، یک، شمارش هنگام صبحگاهی، ورزش د
ر نیاری، آقای ناگهان که سوم روز تا دادیم ادامه طور همین روز دو . »چݸا ایکی، بیر، «
یعنی «: زد فریاد عصبانیت با . شد وارد برافروخته ای چهره با زندان، حفاظت مسئو
ل ها بعضی گول «: گفت بقیه به رو و انداخت من به سنگین نگاهی »چ؟ ݸا ایکی، بیر، چ
ه .شد فارسی دوباره ها شمارش لحظه همان از و .» نخورید ر
ا »چݸ ا ایکی، بیر، « انگار نداشتند؛ هم را رکی ݸت عدد سه تحمل حتی ها این …خدا ا
ی ! کرد می تهدید را ملی امنی
ت بازجویی، پشت بازجویی بردند؛ اطلعات اداره به زندان از را ما بار چند مدت این د
ر هایش دوره هم بعدها که همان بود؛ غیوری سهراب قاضی، . دادگاه نهایت در
و
13
گرم آذربایجان های بچه با بوده، پرست بیگانه دانشجویی دوران همان از گفتند م
ی . داشت اصرار کردن صحبت فارسی بر و گرفته نم
ی کَند می را امیدمان از ای تکه تحقیرآمیزش، رفتار بار هر و بردند او نزد را ما بار چن
د نشده تمام ام جمله هنوز ، ام داشته قلب جراحی عمل تازه گفتم او به بار یک. برد می
و » دارد؟ ربطی چه من به«: گفت رحمی بی با که بو
د هر نگاهش، هر است؛ راه در سنگینی سازی پرونده فهمید شد می برخوردها همان ا
ز . کرد می خرد وجودم در را امید اش، کلم
ه
نشستیم، می جوانان بند کوچک حیاط دور اغلب . بود ها غروب زندان، ساعات بدتری
ن. کرد می نرم وپنجه دست خودش های غم با سکوت در کس هر و دادیم می تکیه دیوار ب
ه با من و گذشت می آن باالی از ای پرنده گاهی . بودند پوشانده توری با را حیاط سقف
گرفته انسان از آسان چه و است، بزرگی نعمت چه آزادی کردم؛ می نگاهش حسر
ت . شود م
ی. کند می گریه آرام و گذاشته زانو بر سر ها زندانی از یکی دیدم دلگیر، غروب ی
ک من به کوتاه نگاهی آورد، باال را سرش . گذاشتم اش شانه روی را دستم رفتم، کنارش
پیش شد، آرام که کمی . نشستم او کنار . گریست و کرد پنهان را سرش دوباره و کر
د : گفت بپرسم، چیزی آنکه ا
ز » ناکس اون اما …م پرونده برای س-م قاضی پیش بودن رفته خواهرم و خانم امروز
« . ریخت فرو دل
م پرسیده بازپرسی در . بودم دیده اطلعات اداره در تبریز به اعزام از پیش را قاضی آ
ن »؟ید بو هم تو تبریز اعتراضات در«: بو
د ». بودیم کلس در برادرتان با : « گفت
م فقط هایش گوش انگار نشنید؛ هم را این حتی اما بودم، کلس هم دانشگاه در برادرش ب
ا در نامش و است اخلق بی بسیار آدمی شنیدم بعدها . بود باز ساختن اتهام برا
ی . شده مطرح هم مراغه فساد باند اخیر های افشاگر
ی به بود، کرده مراجعه دادستان به که روز یک. بود کارم پیگیر روز هر مرحومم پد
ر اش پرونده ارتفاع ، داریم کار حاالها حاال تو پسر با بشن، آزاد همه اگر «: بودند گفته ا
و ». متره ی
ک . بودند برداشته خانه از که بود وسایلی و ها کتاب همان منظورشا
ن چه به و گذشته چه ام بیچاره پدر بر لحظه آن فهمم می تازه ام، شده پدر خودم که حاا
ل . است افتاده حال
ی
14
موافقت وثیقه قید به آزادی با قاضی رسید خبر فراوان، های پیگیری از پس سرانجام
، امروز «: گفتم ناامیدی با شد، که ناهار وقت . بود کارها دنبال صبح از پدرم . کرد
ه نشد»
. انتظار ساعت چند همین تحمل اما بود، گذشته هایش سختی همه با زندان ماه چند آن
. بود روزها آن تمام از تر سخت برای
م : زدند صدا را نامم ناگهان ناامیدی، اوج د
ر »… آزادی ، پور یگانه حامد
« د… دار ادام
ه
پور یگانه حامد قلم ب
ه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا